السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

523

سيره معصومان ( فارسي )

امروز براى اين جوان چه سخت باشد ؟ فرمود : همانا زنانى كه از تو برنخاستند از من و او برخاستند . على ( ع ) سه روز در بيرون بصره ماند و به مردم اجازه داد تا مردگان خود را دفن كنند . مردم نيز كسان خود را به خاك سپردند . مسعودى در مروج الذهب مىنويسد : زنى از عبد القيس در روز جمل ميان مردگان ، گردش مىكرد . پس دو پسر مقتول خود را يافت . شوهر و برادران او نيز پيش از آمدن على ( ع ) به بصره ، به قتل رسيده بودند . پس آن زن چنين مىخواند : من جنگهايى را شاهد بوده‌ام كه مرا پير كرده اما جنگى مانند جنگ جمل نديده بودم . فتنه‌اى بر مؤمنان زيان رسانيد و پهلوانى دلير آن را از پاى در آورد . اى كاش هودج ( عايشه ) در خانه‌اش مىماند و اى كاش تو را لشكريانى بود كه كوچ نمىكردند . عبد القيس به هوا خواهى على ( ع ) معروف بودند . دو پسر اين زن در ركاب على ( ع ) و همسر و برادرانش در راه فرمانبردارى از آن حضرت شربت شهادت نوشيدند . طبرى گويد : على ( ع ) بر كشتگان بصرى و كوفى نماز گزارد و دستور داد تمام دستها و پاهاى قطع شده را در گودالى بزرگ دفن كنند . اين واقعه بنابر قول واقدى و مسعودى در دهم جمادى الآخر سال 36 ه اتفاق افتاد . اما چنان كه گذشت طبرى مىنويسد : نزول آنان براى جنگ در روز پنجشنبه نيمه جمادى الآخر سال 36 ه بود . آنان سه روز اقامت كردند و در اين ميانه جنگى صورت نگرفت . همان گونه كه ملاحظه مىكنيد ميان اين دو سخن اختلاف است . مسعودى گويد : حادثهء جنگ جمل يك بوده و در يك روز رخ داده است . شايد بتوان بين اين دو قول را چنين جمع كرد كه سخت‌ترين روز جنگ ، يك روز بوده و دو روز ديگر كشمكشها و زدوخوردهاى كم اهميتى بروز كرده است . شمار كشتگان به پانزده هزار تن رسيد كه از اهل بصره ، در معركهء نخست پنج هزار تن و در معركهء دوم نيز همين تعداد و از كوفيان نيز به همين شمار از پاى درآمدند . همچنين گفته شده است : تعداد تمام كشتگان به ده هزار تن رسيد كه نيمى از آنان از سپاه على ( ع ) و نيم ديگر از لشكريان عايشه بود . از بنى ضبه ، هزار مرد ، به قتل رسيدند . هفتاد مرد هم از بنى عدى كه گرداگرد شتر را گرفته قرآن مىخواندند ، به جز جوانان و كسانى كه قرآن نمىخواندند ، كشته شدند . گفته‌اند مردم مدينه ، در روز پنجشنبه پيش از غروب آفتاب و بر حسب اتفاق از جريان اين جنگ آگاه شدند . بدين ترتيب كه عقابى از كنار نهر آبى در اطراف مدينه مىگذشت و دستى را كه انگشترى به نقش عبد الرحمن بن عتاب داشت به منقار گرفته بود . آن دست از منقار او رها شد و بر زمين افتاد و مردم مدينه بدين وسيله از